شعری از سارا نا صر نصیر
ليوان به ليوان «تَق!» و مـن از لاي ليوانهـا
فـــالي بـزن با نيــت مـن روي ديـــوانها
هر شب كسـي در فال من ميمرد و ميديدم
هي لك ميافتد پشتِ لك در خواب فنجانها
هـي! دخــتر ابرو كمــون مـو سياه خيــس
دل خــوش نكن، بيلكهها يعني زمسـتانها
در فــال تو حتي خــدا لم داده مــيخنـدد
در پيـشگاهش رقـص بيپايــان شيــطانها
هــي پـاي مــيكوبند؛ مثـل رعد، مثل برق
با جــامهاي ســرنگون بر مــا كه بارانها –
مــيبارد و مـيبارد و مــا مست رحمت؛ آه!
قــد ميكشيم از قلب خـاكآلود گلــدانها
هي غنچه پشت غنچه پشت گل؛ بهار اينجاست
كـــه ســـر زده از چشــم شـور اين بيــابانها
اين چـشــمهها ايـن غلغل تاريك وهم آور
يعــني خـدا لـم داده و با دود قليــانهــا
هــي ابــر مــيســازد براي آسمــان مـن
يعــني تـو را هـم دود كرده در زمسـتانها
حالا تمــام فال من، بيلك، زمستــان است
ليوان به ليوان «تَق!» و من از لاي ليوانها ...
شعری ازصدیقه حسینی
من که عزیزم نیستم اصلا" برای تو
افتا ده ام میان دلت بیخودی ...یهو
هی زنگ می زنم به تو این روز های بد
حالا که صفر نهصد و یک ...دو ...الو !الو
تهران ــ کرج ...دوباره دلم تنگ می شود
تهران ــ کرج ...صدای من و موج رادیو
شب انتظارِ ساعت ِ هشت ِ دروغکی
هی گریه های ِ... هق هق دختریواشکی
رده تماس خاطره ها پشت گوشی است
اینجا عزیز قلب تو حتی فروشی است
این جاده ها به سمت نگاهم موازی است
«اصلا کدام احمق از این عشق راضی است»
قسمت شدی میان من و ماه...بگذریم!
«از بوق های ممتد همراه...بگذریم»
باران ِ رشت توی غزل های دفترت
باران رشت در ته این...آه بگذریم!
از دود ماشین هایی که دوره ام کرده اند
وتو دردودزیباتری
و از بوق هایی که دوستت دارم را می شنوم
در این چشم هایی که دود می خورند هر روز
واز سیگارهایی که انگشتانت ....
که انگشتانم را می گیرند
ودیگر چه بهانه ای مانده برای قدم زدن
متر می کنم خیا بان هایی را که تو در من انگور انگور عاشق می شوم
در خنکای این نسیم
که عطر نفس های تو گونه هایم را اردیبهشتی می کند
و متر متر مست می شوم
زیر سیاه چادرهایی که دختر کولی را عاشق می شوم
و رمه هایی که
هی می کنی
در این کوچ
باد می آید
خاک دوره ات می کند
زوزه می کشد باد
زوزه می کشد گرگ
زوزه می کشم...
نترس
باید تاب بیاوری
این بادهای هرزه کمرت را خم نکنند
قشلاق که تمام بشود
گرمای ییلاق را
به تنت می ریزم
تو باید کرد من باشی
با چوب دستی که هر روز
نان و پنیرت را می بندم
با دستمالی که
دستانت را نوازش می کنم
و نی ایی که
تمام غربتت را می شنوم
بزن که سوز دارد این سرما
من دهاتی ترین دختری هستم
که از خیابان های شلوغ خوشم می آید
با کردم می زنم بیرون
حتی اگر تمام شهر
پشتم قارقار کنند
سیاه چادرم را
تعارفت می کنم
...
"ما ایستا ده ایم
خوشحال میشم نظرات تخصصی شما رو بخونم//